برو !
گاهی وقتا توی رابطه ها
نیازی نیست طرفت بهت بگه :
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخته بالا برویی ساده بیای پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخته بالا برویی ساده بیای پایین
قصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
برو !
همین که روزها بگذره و یادی ازت نگیره
همین که نپرسه چجوری روزا رو به شب میرسونی
... ... همین که کار و زندگی رو بهونه میکنه
...
همین که دیگه لا به لای حرفاش دوستت دارم نباشه
و همین که حضور دیگران توی زندگیش
پر رنگ تر از بودن تو باشه
هزار بار سنگین تر از
کلمه ی برو واست معنا پیدا میکنه
پس برو
قبل از اینکه ویرون تر از اینی که هستی بشی ....

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 12:41 توسط شیما
|
انگار " خــــــدا" در " صـدایــت" " کـدئـیــن" تزریق کرده ،